یادداشت های یک آدم پرمدعا

هی،فلانی! زندگی شاید همین باشد...

گریه، فلسفه‌بافی‌های جدید، کلاه و شال گردن نو، عکاسی از دیوار آجر قرمز، شبانه‌های دور هم، سفر، گشتن لا و لوی کتاب‌ها، کار و کار و کار، دیدن دوباره‌ی فیلم‌های قدیمی، کشف هزاران باره‌ی آهنگ‌های سال های دور! همه و همه را امتحان کرده‌ام و هیچ کدام آن چیزی را که این روز‌ها گم کرده‌ام به من برنگردانده است. فقط می‌ماند دوست داشتن تو و قدم زدن با تو تا ته شب در تمام خیابان‌های پاییز زده‌ی این شهر....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مهر 1393ساعت 14:10  توسط یک آدم پرمدعا  | 

به بهانه‌ی یک عدد نخودچی

  دختر‌عمو جان شماره یک از آن دسته آدم هایی است که تقریبا هیچ نقطه‌ی اشتراکی در عقیده و سلیقه باهم نداریم. همانی است که همیشه باهم بحث کرده‌ایم و هر دو معتقد بودیم که طرف مقابل نه تنها اشتباه می‌کند که کلا از مرحله پرت است:) همانی است که بارها و بارها من ناسیونالیست بودنم و عشقم به ایران و فارسی و و حافظ و مولوی را در چشمش فرو کرده‌ام و او جا نیفتادنم در شرایط جدید را به رخم کشیده است. همانی است که من برای این که بهش ثابت کنم "می‌توانم" شش تا چمدان خیلی سنگین را از این سر شهر به آن سر کشیدم و دست تنها اسباب‌کشی کردم و دو هفته کمردرد گرفتم. همانی است که بارها به من یاد‌آوری کرده که اینجا مثل ایران نیست و من باید به معنای واقعی کلمه "درس" بخوانم و من ده هزار بار دلخور شده ام از این یاد‌آوری و به عناوین مختلف خواستم ثابت کنم که می دانم کجا آمده‌ام. همانی است که هزاران بار باهم بحث کرده‌ایم و دعوا کرده‌ایم و شاید گاهی هم از دست هم دلخور شده‌ایم، اما ته ته ته داستان جانم برایش درمی‌رود و دلم به بودنش گرم است همیشه! همانی است که اگر چند هفته نبینمش، انقدر دلتنگش می شوم که خوابش را می‌بینم حتی!! 

 این دختر‌عمو جان شماره یک قرار است "مامان" بشود حالا! و من بیشتر از آن که خودم باورم بشود، هیجان‌زده ام! انگار که "من" قرار است چند هفته‌ی دیگر تپش قلب یک موجود کوچولو را که توی دلم جا خوش کرده، بشنوم. انگار که من قرار است به کسی که سالهای سال دوستش داشته‌ام، خبر بدهم که پدر می‌شود به زودی. عاشق این بهت‌زدگی و ناباوری و گیجی خوشایند این روزهایش هستم. عاشق این که می توانم از نزدیک شاهد این پروسه‌ی دوست داشتنی و تغییرات روز‌به‌روزش باشم. عاشق این که قرار هست کلی عکس بگیریم، خرید کنیم، یادداشت بنویسیم و تقویم درست کنیم. و از ته دلم غنج می‌رود از این که چیزی هست که روزهای گاه‌به‌گاه خاکستری را یک رنگ خوشرنگ بزند! 

+ نوشته شده در  جمعه ششم تیر 1393ساعت 20:32  توسط یک آدم پرمدعا  | 

  سال پیش، چند روز قبل از تحویل نشستم تو کافه ی استارباکس کوچک کنار کتابخانه و یک لیست بلند بالا نوشتم از تصمیم ها و آرزوهام برای سال جدید. به بعضی هایشان رسیده ام و عمل کرده ام، به بعضی هایشان هم نه. امسال تنها تصمیمم این است که آدم لحظه ها باشم و تمرین کنم که ببینم! تا به حال فقط شنیده ام و حس کرده ام و خوانده ام و دیدن هرگز یاد نگرفته ام! باید یاد بگیرم که چشم هایم را باز کنم، یاد بگیرم در چشم آدم ها نگاه کنم، یاد بگیرم که خوب نگاه کنم...

 پارسال از خانه دور بودم و یک عالمه بغض داشتم برای این همه دوری در لحظه ی عزیز تحویل. امسال خانه ام و نمی دانم چرا بغض دارم بازهم... بغض و شوق هم زمان شاید... شوق کنار عزیزان بودن، روزهای نو و تصمیم های تازه. صدای "بوی عیدی" فرهاد و بوی سبزی پلو در خانه پیچیده...تن سلامت و دلخوش و عاشق باشید و بمانید! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392ساعت 15:56  توسط یک آدم پرمدعا  | 

هفته ی پیش بعد از چند تا شب تا صبح گریه کردن و چند روز ناامیدی مطلق به زور یکی از بچه ها بالاخره رفتم پیش مشاور دانشگاه که اتفاقا یک خانم ایرانی است تا شاید یک راه حل برای بیرون کشیدن من از سیاهچاله ی ترس و فکر منفی داشته باشد. 

  بعد از کلی تک و تعارف که چای می خورم یا قهوه و این که دلم می خواهد فارسی حرف بزنم یا آلمانی، رسیدیم به اصل موضوع و این که من اینجا چه کار می کنم. فکر می کنم در توضیح ده دقیقه ای ام هزار بار گفتم "درس"، سیصد بار گفتم "دلتنگی" و فکر می کنم که هشتصد بار هم گفتم "اضطراب". قرار شد به عنوان اولین قدم افکار منفی ام را بنویسم و جلوی آن معادل مثبتش را که کم کم خودآگاه و قابل کنترل بشوند. فکر می کردم شروع که بکنم روزی بیست صفحه می نویسم و یا حین یکی از همین گریه های زیرپتویی صد من کاغذ مصرف می کنم. از هفته ی پیش تا حالا همه اش هشت تا مورد نوشته ام. این دفعه باید بهش بگویم که هر کدام از این موردها را به توان n برساند. 

این فکر که "من کوانتوم فیلد را پاس نمی کنم و باید تعطیلات اینجا بمانم" هزار بار. این که "من آخرش در فیزیک چیزی نمی شوم و باید دست از پا درازتر برگردم ایران" روزی هشتصد بار. این که "من موجود کسل کننده و کندی هستم" صد بار. و البته این که " من آدم احمق سطحی هستم که باید جر بخورم تا عمق یک مطبی را درک کنم" هر ثانیه و هر لحظه! درست مثل همین الان که بعد از کلی خیره شدن به فصل هفت فیلد تئوری و بد و بیراه به استاد که این فصل را به زور کرد تو پاچه ی ما، زل زده ام به پنجره ی باران خورده ی کتابخانه و هی این سناریو در ذهنم تکرار می شود که "در امتحان افتضاح بالا می آورم، نمی توانم برگردم خانه و یکی از همین روزها از شدت دلتنگی و دورافتادگی می ترکم همین جا"! 

باید این بار بهش بگویم که مرض "فکر کردن" گرفته ام. از بس که این یک سال و خرده ای صبح تا شب گیر دادم به فلسفه ی مهاجرت، به کوانتوم و عرفان و رهایی از دانش، به وحدت وجود، به این که باید بین فیزیک و زندگی روزمره یک تناظری برقرار باشد بالاخره....! 

باید خیلی واضح و روشن برایش توضیح بدهم که نمی توانم یک ثانیه مثل بچه ی آدم بنشینم و هیچ کاری نکنم. حتما باید چیزی بخوانم یا ببینم یا گوش کنم! و الان از همه ی چیزهایی که فرو کرده ام در کله ام، همه چیزهایی که بیست و چهار ساعته دیدم و شنیدم و خواندم، خسسسسسسسسسسسته ام! 

دلم یک ذهن ساده ی بی دغدغه می خواهد که با پیچیدگی ها آشنایی نداشته باشد. 

دلم می خواهد یک نفر بنشیند روبرویم و همه ی خستگی هایم را گوش کند. 

دلم می خواهد باور کنم که قرار است اتفاق های خوبی بیفتد. قرار است مامان و بابا و مهشید و بچه ها را ببینم. موقع تحویل سال خانه باشم و این پروسه ی هر شب خواب خانه دیدن و صبح ها با بغض بیدار شدن تمام شود بالاخره....

دلم می خواهد این همه بغض را هر روز حمل نکنم از این جا به آن جا...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1392ساعت 1:33  توسط یک آدم پرمدعا  | 

روزهای ترانه و اندوه

   شب قبل از پرواز یکی از رفقای عزیزتر از جان که ترکیب دوست داشتنی از دو متر قد، شانه های ستبر، بداهگی، خلاقیت و مهربانی بی نهایت است، زنگ خانه را زد و با موهای تراشیده، یک عبای بلند (که نمی دونم از کدوم حوزه علمیه کش رفته بود) و یک قوری مسی در نقش غول چراغ جادو از در آمد تو و با چشم های پر از خنده گفت که سه تا آرزو کنم. انقدر عاشق تلاش خلاقانه اش برای تبدیل جو گریه و دلتنگی شب آخر به جو شوخی و خنده شدم که یادم رفت باید چیزی هم آرزو کنم. 

اما الان دلم می خواهد پیدایش کنم. روی چراغ جادویش دست بکشم و آرزو کنم که چشم هایم را ببندم، از روی تقویم بپرم، بهار بیاید و بهار بماند. آرزو کنم که فیلد تئوری یک جوری در مغر من فرو برود تا از شر امتحانش خلاص شوم و بپرم به طرف خانه. دلم می خواهد که این ترکیب دائمی دلتنگی و اضطراب جایش را بدهد به امنیت و صمیمیت خانه و رفقا و جایی که همه ی تعلقم آن جاست. دلم می خواهد این سه تا آرزو را خلاصه کنم در یک آرزو، چشمهایم را ببندم و در خانه باز کنم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1392ساعت 22:37  توسط یک آدم پرمدعا  | 

میهن پرست خفتیده

 از آن جایی که ما همه ی خواب های چند وقت اخیرمان خلاصه می شود در مقوله ی نمودار فاینمن و "خونمون و اینا" ، چند شب پیش خواب دیدیم که یک پوزیشن تپل کار یا درس به ما پیشنهاد نموده اند در استرالیا. و ما داریم به رییس عرض می کنیم که به جان عزیزش برایمان مقدور نیست بیاییم و بیشتر از این اصرار نکند. و هی از رییس اصرار و از ما انکار. بعد حین بحث هی تکرار می نمودیم که "اگه من جایی باشم که بهارش پاییز ایرانه، خیلی احساس دورافتادگی می کنم" ! یعنی به جان عزیزت وقتی بیدار شدیم خودمان کف کرده بودیم از بابت این همه مهین پرستی در رویا!! الان هم یکی از فانتزی هایمان این است که یکی در عالم واقعیت این پیشنهاد تپل را به ما بکند، بعد ما این جمله ی مذکور را بگوییم و در افق محو شویم!!!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1392ساعت 23:31  توسط یک آدم پرمدعا  | 

The moon is down یا تو فقط به خانه برگرد!

دیشب به جای نسبیت خواندن، پتو را پیچیدم دورم و با یک لیوان چای تا نصفه شب "تو فقط به خانه برگرد" های آقای اولد فشن را شخم زدم. این سیاه مشق یا هرچه که بشود اسمش را گذاشت که صد البته بی مخاطب نیست، هر بار بد جوری دل مرا می ریزد پایین از این همه دلتنگی. برای این که دینم را به آقای اولد فشن و تمرین های حل نشده ی نسبیت ادا کرده باشم، فکر می کنم که باید با آقای اولد فشن همدست شوم و به تو اصرار کنم که برگردی. شاید گفتن چند نمونه از چندین هزار باری که در روز تو را کم می آورم، قانعت کند که یکی از همین روزها مثل یک معجزه ی سفید، بی خبر و بی مقدمه زنگ در خانه را بزنی. 

1- یک شیرینی کریسمس خریده ام که در واقع نان سیاه است با کشمش و رویش خاک قند پاشیده اند. روز اول به خودم کلی بد و بیراه گفتم که همیشه از روی جوگیری خرید می کنم. روز دوم عاشقش شدم! برگرد تا شیرینی های کریسمس را تک به تک امتحان کنیم و در مورد این که کدام خوشمزه تر است به توافق نرسیم!

2- برگرد تا عکس های صفحه ی soft pics را باهم تک به تک نگاه کنیم. تا من با دیدن هر عکس هیجان زده به تو بگویم: هییییییییی وایییییییییی من! این عجب چیزیه! یا "لامصب چی گرفته!!!"

3- برگرد به خاطر آخر هفته ها که لذتش خلاصه می شود در صبحانه های رو تخت، آشپزی و فیلم و کتاب. بیا یک غذای من درآوردی درست کنیم با سیب زمینی و هویج و پنیر پیتزا. 

4- برگرد برای پیاده روی های کیلومتری. برای کشف کردن خیابان های دنج و گوگولی شهر. برای متر کردن همه ی سنگفرش ها. 

5- برگرد که باهم در مورد مسائل "نه چندان مهم" حرف بزنیم. بحث های بی سر و ته بکنیم. بیا دوتایی چیزهایی برایمان مهم باشد که برای احدی در دنیا مهم نیست. برگرد تا برایت تعریف کنم که Tee Party دانشگاه حرف نداشت و استاد نسبیت ما یک آدم به تمام معنا Happy color است که پلیور سبز می بپوشد و کراوات قرمز می زند. 

6- برگرد تا عکس هایی را که این مدت گرفتم باهم نگاه کنیم. تو بگو "این یکی نورش کمه" ، "این کادرش زیاد خوب نیست"، "آخری حرف نداره."

7- برگرد تا من وقت هایی که شک می کنم بین دو تا گزینه، تو بگویی این یکی و تمام! 

8- برگرد برای کافه نشینی بعد از ظهرها، بعد از دانشگاه. برای باهم قهوه خوردن، عکس نگاه کردن، شعر خواندن، نوشتن! 

9- برگرد تا من تصمیم های کبری را که هر روز می گیرم و فراموش می کنم به تو بگویم و از تو بخواهم که در موقعیت های استراتژیک یادآوری شان کنی. 

10- برگرد که من تو را فقط در خواب هایم نبینم.

11- برگرد که باهم عکاسی کنیم. کادر ببندیم، شات بزنیم و ایده های تازه پیدا کنیم. 

12- برگرد برای گفتن و شنیدن از ترس ها و دلتنگی ها و امیدواری ها. 

13- بیا که بعد از ظهرها یک جور آبی خیلی خوشرنگ شود. 

14- من مدت هاست که عکس جدیدی از خودم ندارم. یکی باید باشد که چند تا پرتره ی سیاه و سفید از من بگیرد با عینک قاب مشکی و کلاه فرانسوی. چه کسی بهتر از تو؟!

15- برگرد تا دکلمه های شاملو را بارها و بارها دوره کنیم. بعد درگیر جایی شویم که می گوید: بوی پیراهنت اینجا و اکنون...کوه ها در فاصله سردند...

16- بیا تا من کمی کم تر از الان تلخ و گس باشم. 

برگرد برای هزاران دلیل دیگر، برای این نوشته که می تواند سطرها و سطرها ادامه پیدا کند. برگرد، چون آدم ها دلایل عزیزی برای باهم بودن دارند. مثل یک معجزه ی سفید در یکی از روزهای خاکستری شبیه به هم، بی خبر و بی مقدمه تو فقط به خانه برگرد!

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1392ساعت 0:47  توسط یک آدم پرمدعا  | 

یک کمی دورتر از امروز

  همه ی عکس هایی رو که این مدت با این دوربین Nikon چند صد مگاپیکسلی گرفتم، به طرز خودشیفته مآبانه ای دوست دارم. اما اون عکس هایی که در یکی از روزهای برفی بهمن ماه، تو کافه آنتراکت - که با این که دیگه وجود نداره، هنوز هم یکی از دوست داشتنی ترین جاهای دنیاست برام- با دوربین آنالوگ Canon AT1 بابا از تو گرفتم، تا همیشه چیز دیگه ای اند. یک کمی به خاطر دوربین، کمی برای بک گراند تصویر که یک گرامافون قدیمی است با یک عالمه مجله فیلم، یک کوچولو به خاطر خودم و بیشتر از همه به خاطر تو...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392ساعت 23:19  توسط یک آدم پرمدعا  | 

داستان یک شهر - 1


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1392ساعت 11:32  توسط یک آدم پرمدعا  | 

leave a comment on my gravestone

یک اصلی هست که می گه: " اگر من در یکی از صدهزاران باری که با سر پایین و هدفون در گوش از عرض خیابان رد می شوم، در اثر نشنیدن بوق ماشین لت و پار نشوم و یا یکی از همین صبح ها در حین دویدن دنبال اتوبوسی که دارد راه می افتد، از بین نروم، حتما از شدت نوستالژی یا پرفکشنیزم خواهم مرد...:)

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1392ساعت 20:48  توسط یک آدم پرمدعا  | 

مطالب قدیمی‌تر